تبليغاتX
غزل کوچولو

غزل کوچولو

سلام به دوستان

دیگه فصل سرد شروع شده وبا اومدنش همه رو نگران .مخصوصا نگرانی برای بچه ها وهمینطور به دلیل شیوع آنفولانزاهای جدید.ودوباره مخصوصا برای بچه های مهدکودکی مثل غزل من.پس واکسيناسون يادت نره هرچند الان شنيدم خيلي كمياب شده كه اميدوارم موقت باشه .

غزل از اوايل ماه مهر ديگه شير (ايشي ) نخورد البته ازش گرفتم .اوايل بيشتر بهانه گيري ميكرد مخصوصا شبها وظهرها وموقع خواب.گاهي خيلي دلم به رحم ميومد حتي گريه ام ميگرفت ولي حالا ديگه هم خودش هم من به قضيه عادت كرديم .

حالارفتيم  سراغ ازپوشك گرفتن ! از شنبه تا حالا تو مهد پوشكش نميكنن .وتوخونه  هم يه چند روزي خودم مريض بودم بنابراين بيشتر پوشكش كردم .گاهي جيشش از دستش درميرفت وگاهي نه ولي حالا ديگه خدا را شكر مرتب ميگه دستشويي البته اغلب بهش يادآوري ميكنم .وببخشيدا به بهانه خودم او رو ميبرم دستشويي فقط شب به شب پوشك ميشه اونم دليلش اينه كه غزلم تو شب شير ميخوره گاهي 2 تاشيشه شير وگاهي كمتر .واين شنيدم كه روي  فساد دندونهاي بچه ها اثر ميگذاره اما چه كنم شيشه خوردن رو دوست داره .

ديروز غزل براي اولين بار خودش جورابش رو پوشيد كفشاش رو هم كه خيلي وقته كه ميپوشه ( البته كفشايي كه راحت بشه پوشيد ). ديشب هم بهم ميگفت بهمبگو عزيز من –خوشكل من .خانوم من و.....

بعد هم باباش گفت دوستت دارم مدام بهش ميگفت دوستم داري ؟؟بمن ميگفت عزيز مني يعني خودش عزيز منه.

ضمنا غزل خانوم امروز مسافرن .سفر به مشهد وچون يه هفته به مهد نميره گمون كنم كه دارن تو دلش قند آب ميكنن.ايشا..

فعلا خدانگهدار همه تون بعد برميگردم و آپ ميكنم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:48 توسط مامان | |

این عکس شب تولد دخترخوشکلمون چون براش تولد نگرفتیم خودم فقط یه عکی موبایلی ازش گرفتم

این هم یکی دیگه

این هم تو ماه رمضان در حال افطاری خوردن در یک کبابی قدیمی تو مهریز

این هم وقتی که برای دومین بار موهای غزل رو کوتاه کردیم با هزار قول ووعده ووعید تقریبا ۱۵ روز پیش

غزل خانوم آماده شده بودن برای بیرون رفتن

 

...................

با سلام به نی نی های خوب ومامانشون :

امروز که دارم براتون مینویسم ۲۱ مهر وغزل چند روزی دچار سرماخوردگی است ودارو دارو میخوره .ومن منتظرم که سرماخوردگیش تموم بشه وبعدش واکسن آنفولانزا بزنم آخه امسال باوجود آنفولانزاي نوع اي  كه شايع شده بايد هم مهد ها وهم مدارس وهم خانواده ها در اين امر دقت كنن.

از شعر گفتن هاي غزل بگم كه نميدونيد چه بلبل زبو شده از تموم شعرهايي كه خاله فريده براش تو كلاس ميگن همه رو براي ما تو خونه باز گو ميكنه يا گاهي داره خود گويه ميكنه (سيليليكوئيد) اگه بريتيشش رو درست بنويسم !

مثل :

اتل متل توتوله ....

قطار قطار راه ميره ...

بارون مياد شر شر....

عمو زنجير باف ...بله ....

باز ميشيم بسته ميشيم ....

خدا به ما دست داده عقل داده .....

آسيا به تند ترش كن.....

تولد تولد تولد......

كه در مورد اين آخري خيلي دلش ميخواد كه بره يه جايي تولد ......تفلك الهي بميرم اگه يكيتون تولد گرفتيد خبرش كنيدا!

خاله فريده غزل ميگه غزل از همه تو مهد بيشتر به اين شعر ها گوش ميده .جديدا امسال  يه ليستي تهيه كردن كه براش نوشت افزار وكتاب داستان بگيريم كه البته هنوز نگرفتيم.همينطور به مناسبت روز جهاني كودك ديروز تو مهدش جشن گرفته بودن وگفته بودن كه براش جايزه بگيريم  وما هم شب قبلش با همراه خودش براش يه جاروبرقي باتري گرفتيم. كه همون شب كادو شو پاره كرد و كلي قالي ها رو جارو كرد .ديروز هم وقتي از مهد برگشته بود براي ما تعريف ميكردكه جايزه بهم دادن وشوكلات و....

 یه سفر هم بعد از ماه رمضان به تهران وکرج رفتیم که فکر میکنم برای غزل خیلی خوب بود مخصوصا قطارش 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:42 توسط مامان | |
سلام به همه.بعد از مدتها اومدم

ولی بازم عجله دارم ومیخوام قول بدم که دفعه بعد با یه عالمه حرف وعکس میام

باور کنید جدی میگم.پس بهم نخندید

غزل هم خوبه دیگه تقریبا ۲ سال ودوماهه است وبرای خودش یه خانم شده با یه عالمه کلمات جدید 

یه دختر منطقی شده البته هنوز نمیزاره موهاش رو کوتاه کنیم وهنوز همش میگه بغلم کنید!

عاشق دیدن آلبوم وشناختن شخصیتهای توی عکس به ط.ری که یه آلبوم رو هزار بار میبینه ولی به

تلوزیون علاقه نداره هرچند گاهی اوقات صدای بچه کوچولو ها رو که میبینه بد میاد سمت تلوزیون و

میچسبه به تلوزیون ویا گاهی میگه میخوام عمو پورنگ ببینه !

اینا رو داشته باشید در مورد بیوگرافی غزل خانم تا بعد

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:30 توسط مامان | |
سلام به دوستان عزیز

از تولد غزلی من ۱۲ روز گذشته ومن متاسفانه به دلیل حجم کار بالا وهمین طور آبله مرغون

غزل و عروسی خواهرم نتونستم بیام آپ کنم و اقلا برای غزلم یه کارت تولد مبارک بذارم.

البته الان هم از نظر کاری همین طور سرم شلوغه وقول میدم تا یه چند روز دیگه هم آپ کنم

هم عکس بزارم .بابای فعلا

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:39 توسط مامان | |

این عکس رو بابایی ازش گرفته .البته در حالت بیداری غزل

                                                          kiss.gif

این هم اولین دفعه ای است که غزل رو بردیم پارک شادی ولی اون قسمت بادی ارک رو همونطور که ملاحظه میکنید بیشتر دوست داشت .تو اتاق توپ که دوست نداشت قایق رکابی هم سوار شد!

                                                 

اینم برای اینکه که خدوم میخوام بعد از حموم از سشوار استفاده کنم .

                                 

اینم وقتی که غزل خانون به هیچ وجه حاضر نمیشن برن آرایشگاه ومن مجبورم موهای دخترم رو  تو حموم کوتاه کنم به این صورتی که ملاحظه میکنن 

این هم خلق یه اثر هنری دیگه از غزلی البته روی فرش که با واکنش  مامان روبرو شد .

                                                              

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 8:36 توسط مامان | |
سلام به دوستان وبلاگی  عزیزم

ابتدا میلادهای ماه شعبان رو به همه تون تبریک میگم. 

امروز ۵ مرداد ماهه .وتا تولد ۲ سالگی غزل ۷ روز دیگه مونده .

ضمنا از روز شنبه یعنی ۳ مرداد ماه هم طبق قولی قبلی مدیر مهد غزلی ُ  ما به مهد قبلی بردیمش البته با همون مدیریت وهمون مربی ولی جابجایی مهد از نظر فیزیکی همونطوری که قبلا گفتم .که از این بابت خیلی خوشحالم که فکر میکنم خودش هم راضی تر وخوشحالتره.

در آستانه دو سالگی غزل خانوم هر دو طرف پایین دندون آسیابش دراومده که از همه دندوناش دراومدنش طولانی تر شد .آخه مدتها بود که دستاش رو تا بازو یکرد تا ته دهنش  بعد که من حساس شدم وتو دهنش نگاه کردم دیدم سمت چپش دراومده یعنی سرک زده وسمت راستش هم زیرپوستی متورم شده بود.

دیگه بیشتر از همیشه متوچه حالات روحی آدما میشه مثلا همین دیشب .کاملا میشد تو چهره اش فهمید که متوجه شده من احتمالا یه غمی دارم  تو بغلم نشسته بود ومدام به هم نگاه میکرد ویه سوالاتی ازم میکرد.

در زمینه دسشویی کردنش هم ایشون(غزلی رو میگم) هر از گاهی میگه شلوارم رو دربیار با پوشکم وبعد منو ببر دستشویی  .ولی من به طور کامل از پوشک نگرفتمش چون هر ز گاههی یادش میره وتو خودش دستشویی میکنه میگم شاید یه مدت زمان دیگه ای که بگذره وبازیگوشیش کمتر بشه یادش میمونه که بره دستشویی .....نمیدونم درست میگم یا نه ؟البته اگه هر کدوم از دوستام که بچه هاشون بزرگترن وتجربه بیشتری در این زمینه دارن میخوام که راهنماییم کنن.

کاراز شیر گرفتن هم که انشا... وقتی هوا خنکتر شد مثلا تو شهریور.آخه دیگه میخوام روزه بگیرم اگه خدا بخواد.

یه چند تا عکس میزام البته اگه بشه آخه ویندوزم رواز نو نصب کردم .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:16 توسط مامان | |

پدر عزیزم از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشداین بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی, روزت مبارک از ته قلبم دوست دارم

   

روز ميلاد مولود كعبه امير المومنين رو به همه تبريك ميگم

 

 

وهمين طور روز پدر رو به همه پدران عزيز پدرگرامي وعزيز خودم وهمسر عزيز ومهربونم تبريك ميگم.

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

ضمنا ديروز روز تولد همسرم بوده كه  بهش تبريك ميگم واميدوارم 120 سال سايه اش بالاسرمن وغزلي باشه.

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 12:47 توسط مامان | |

سلام به بر وبچه هاي خوب :

فردا غزل ۲۳ ماهه ميشه .دختر نازم يك سال و۱۱ ماهگيت مبارك

حالا ميفهمم چرا پدر ومادرا دلشون ميخواد بچه هاشون زود بزرگ شن شايد چون خودشون شاهد بزرگ شدنا ورشد كرداناشونن .شايد از آب وگل دراومدن بچه هاشون رو دوست دارن مثل دانشجويي كه چشم به راه ميكنه تا پايان ترم برسه وشاهد نتيجه امتحانش باشه . چه بساير موانع ودشواريها در كنار اين بزرگ شدنها همراهه وليبا اين حال لذتش جايي نميره .لذتي كه همراه سختي است مثل خوردن تلخي وشيريني با هم .مثل كشيدن درد زايمان وتولد نوزادي كه نه ماه اومدنش رو انتظار كشيدي .مثل شب نخوابيدن ها وبچه داري مثل هموم شب زنداه داريهاي درس خوندن ودانشجويي .

غزل داره كم كم با محيط مهد جديد بيشتر خو ميگيره البته به نظرم مياد آخه والدين اجازه ندارن تو اين مهد زياد بيان داخل وهمه چيز ها رو يهويي ببنن .اگه هم در ابتدا ورودبخوان از وضعيت مهد واتاق كودك خود بخوان آگاه بشن بايد از طريق مانيتوردنبال كنن.ولي روز سوم دخترم انگار خودشون رو به مريضي وپادرد زده بودن واز مهد تماس گرفته بودن رو مبايل من وشوهرم كه غزل حالش خوب نيست وداره گريه ميكنه .كه من خودمو با اولين پرواز تاكسي تلفني رسوندم دره مهد كه با قيافه خدا رو شكر سالم وخندون غزل روبرو شدم وبردمش خونه كه از همون روز هم ياد گرفت به آقاي راننده پول بده .با همون حال مريضش دستشو تو  كردم تو تمام جيباي كيف من وهرچي بود  قلمبه كرد و كرد تو مشت آقاي راننده . آقاي راننده هم در اين مورد دست ودل بازي خرج كرد وبعدش هم گفت عجب دختر دست ودل باز وپول خرج كني !

دايره صحبت غزلي ما هم گمون ميكنم خيلي خوب آخه وقتي به سنش نگاه ميكنم ميبينم داره جمله هاي بزرگبزرگ ميسازه وحتي غلط هم خيلي كم داره تو ادا كردنش مثلا واقتي بهش اخم ميكنم ، بهم ميگه آداس ميخواي ؟ بابا بره شب بخيه (يعني بخره ) .يا ميگه ايشي ميخواي ميگم آره ميره تو اتاق خودش وصداي من ميزنه بيا تو اتاق و بخواب وبه من ايشي ميده خلاصه .راستي عروسكش رو هم لا لا ميكنه ايشي ميده به قول خودش پتو روش ميندازه و غذا وميوه دهنشون ميكنه ضمنا روعروسكش كه فقط به همين يكي هم پيله كرده خيلي حساسه كه مثلا من بهش ايشيي ندم من بگليش نكنم (بغلش نكنم) و....يعني خيلي توقعش ميشه از من .

يه چند باري ديدم تو حرفا وجمله هاش كه خيلي هاش هم ميخواد به زور سر هم ببنده ميگه خاله فعيده ( يعني هموم خاله فريده اون مهد قبليش ) وگموم كردم كه دلش براي اون خانون تنگ شده براش شماره گرفتم وبهش گوشي هم دادم كه با خاله فريده حرف بزن .راستي تو سه شوآر كردن مو هم وارد شده ودوست داره وقتي ازحموم بيرون مياد موهاش با سو شوآر خشك بشه نه با حوله اون كه واقعا براش دردناكه !يه عكس هم ازش گرفتم موقع براشينگ وشينييون ....كه بعدا براتون ميزارم الان كابل ندارم..

نميدونم تازگي ها احساس ميكنم از تاريكي ميترسه يعني اتاقي كه شب تا ريكه وچراغش خاموشه نميره يا با اكراه ميره وهي بمن ميگه كه با هاش برم يا بهم ميگه خاموش كن يعني روشن كن ولي اميدوارم اين ترس وجود واقعينداشته باشه وزودگذر هم باشه چون اصلا چيز خوبي نيست .

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:16 توسط مامان | |
مامان:یه توپ دارم؟

غزل:قلقلیه.

مامان:سرخ و سفید؟

غزل:آبايي.

مامان:میزنم زمین؟

غزل:هوا میره.

مامان:نمی دونی تا؟

غزل:کجا...... میره.

مامان:من این توپو؟

غزل:نداشتم.

مامان:مشقاموخوب؟

غزل:نبشتم.مشكامو!

مامان:بابام بهم؟

غزل:ادی داد.

مامان:یه توپ؟

غزل :گيگيلي داد.
 
 
حالا :تاب تاب
 
غزل:تاب تاب عداسي

خدا منو ندازي

اگه.....بندازي .....سه سره بازي!



نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:13 توسط مامان | |

سلام به دوستاي گل غزل جون

 ديروز روز اول مهد جديد غزل بود از صبح كه رفتيم به همراه مامان يكي ديگه از بچه ها به نام محمد ، هر دو تا گريه ميكردندالبته نميدونم چرا غزلي از خواب پا شده بود شايد در اثر حرف زدن من ومربي مهد اين جوري شد آخه هميشه يا بهتر بگم اكثر اوقات خواب بود .خلاصه نه تاب نه سرسي ( سرسره ).ولي ديگه به هر نحوي بود اومدم وچند باري كه تماس گرفتم گفتن كه آروم وگريه نميكنه ولي چون روز اول بايد زودتر برم دنبالش .ووقتي ساعت 11 رفتم اونجا واز اتاق دراومد با خاله اش خيلي خيلي خوشحال شد ودويد ........ ديگه امروز رو نميدونم چي بشه وقتي بردمش خواب بود.

راستي تا يادم نرفته بگم كه غزل خانوم جديدا ميوه يا چيزهايي كه هسته داره وقتي ميخوره هسته ها رو از دهنش بيرون ميياره يا تودهنش نگه ميداره و ميده به من ولي نميخوره  . 

. ديروز هم كتك مفصلي بهم زد بعدش يعني من قهر كردم رقتم تو اتاق ديگه اي ويه كيف كوچولو داره اونم با خودم بردم تو اتاق وگذاشتم كنار خودم .بعدش اومد تو اتاق و يعني من گريه ميكرد اومد كنارم نشست وميگفت مامان نازي – ومنو ناز ميكرد ويه بالشت بهم داد وميگفت لالا كن  .چه جايي گير افتاده بودم نميگذاشت بلند شم .ويه دستمال از تو كمدش برداشت وبه دست ها وپاي من ميماليداونو ديگه نميدونم علامت چي بود؟ حتما هنر پزشكي غزل بود بعد كيفش رو از كنار من برداشت وبرد دوباره برگشت تواتاق من وبا گريه الكي من مواجه شد دوباره كيف رو همون نقطه قبلي گذاشت ومن رو ناز كرد وهي ميگفت لا لا كن بالشت هم برام گذاشت .

اينم خاطرات يه كهر ( قهر ) كوچولو  به قول خود غزل ....

اينم دوتا عكس كه كيفيتش خوب نيست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:54 توسط مامان | |