
|
|
|
||||
|
بعد از مدتها سلام
به دوستای قدیم وجدید اونایی که پست های غزل رودنبال میکردند و زحمت میکشیدند ونظر میدادند وسلام به کوچولوهای گلی که مثل غزل بزرگتر شدند. غزل پیش دبستانی یک رفته ودر یک مهد کودک دیگه که به خاطر عوض کردن خونه مون مجبور شدیم مهد اون رو هم نزدیک تر به خونه انتخاب کنیم مهد مسافر کوچولو. غزل اینجا دوست های جدیدی پیدا کرد ومربی های جدیدی البته من هنوز با خاله های اون مهدش کما بیش ارتباط دارم الحق که اونا هم خوب بودند ودوست داشتنی . غزل با لباس های متفاوت از قبل میره مهد یعنی پیش دبستانی در اصل با مانتو ومقنعه که خیلی هم دوسشون داره به نظرم این جوری همش گمان میکنه داره میره مدرسه. قدش خیلی بلند ترشده وهمون جور شیطون البته به نقاشی علاقه مند شده مخصوصا اگه بگی بیا باهات کارکنم وبعدش بگی چه جوری نقاشی بکش وچه رنگی بزار. یه پسر خاله کوچولو هم داره به نام امیر علی که ۶ ماهه است که غزل واقعا دوسش داره فقط کاش خیلی نمیخواست بغلش کنه. میخوام دوباره بیام وبرای غزل پست بزارم. موافقید پس برمیگردم .با عکس وشیرین کاری.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 13:40 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال نو سال كهنه رفت وسال نو با هزار افاده اومد پيشمون كه قدرشو بيشتر بدونيم وبراي نگذشتن بيهوده اش چون سابق تلاش دوچندان كنيم . غزلم امسال سومين بهار قشنگ رو ديد واميدوارم اونوتمامي نوشكفته هاي شما دوستان خوبم صدو بيست بهار رو ببينند. وامسال با اين تفاوت كه عيد شما مبارك رو يادگرفت وعيدي گرفتن رو نيز مزه مزه كرد.به كه چه مزه اي هم داره! ياد بچگي هاي خودمون هم به خير كه با بوي پول نو چه عشق بازي ميكرديم! تعطيلات كه به خوبي گذشت هرچند غزل مثل عيد سال قبل ( سال 88 ) باز هم دمدم هاي سال تحويل قرارداد بست كه يه ويروس كوچولو رو به خودش راه بده ومزه آمپول و شربت سفكسيم رو دوباره بچشه تفلك غزلم! البته ناگفته نمونه امسال از پدر به دختر منتقل شد اين ويروس انگار. مسافرت كه نبوديم مسافر هم كه نداشتيم البته عيد ديدني رفتيم خوش هم گذاشت فقط 2 نكته جالب : بابا جون مامان جون غزل رفته بودن تهران يه چندروزي عيد ديدني مادربزرگم وقتي بعد چندروز برگشتند غزل دوئيد جلوشون وگفت شما عيديم نداديد ضمنا يه ساروفون براش گرفته بودم كه گاه وقتي هوا خوب بود تو عيد ميپوشيد از اونجايي رسم گفتن عيد شما مبارك رو هم ياد گرفته بود حالا هم هروقت تنش ميكنم ميگه عيدم مبارك باشه؟؟؟؟؟ مهدغزل هم هفته دوم عيد تعطيل بود وغزل سورش بود چون هر روز يه جايي مهموني بود قربونش برم ومن از اينجاي قضيه نگران بودم كه روز اولي كه ميخواد بره مهد بعد از پونزده روز چقدر براي من وخودش سخته .فقط نميدونم چرااين چند روزه اشتهاش صفر شده حداقل تو خونه كه واقعا صفره .البته از اين طرف عيدتا حالا خيلي بي اشتها شده بود تا حالا كه كلا اشتها مشتها تعطيله. سال 89برهمه تون مبارك وانشا....باشيم همهمون كه سال ديگه هم بياييم وبراي بچه هامون يه چند خط بزاريم البته عكس هم خواهم گذاشت اگر اون سايتهاي آپلود عكس بازشده باشه.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:46 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه تون ديشب غزل وقتي تو يخچال داشت تجسس ميكرد شير ليواني خودش رو ديد وبرداشت از اون جايي كه تاريخش مال ديروز برود نميخواستم بخوره.براي همين هي گفتم يعني داد زدم نخور خرابه بنداز دور يعني تو آشغال غزل هم رفت دره خونه رو بازكرد وگذاشت پشت در .ضمنا يه كار خارق العاده: ديروز بعد ازاداره رفتيم خونه مامان اينا غزل هم چون بد خواب شده بود بقيه روز رو به بهانه گيري طي كرد بنابراين شب وقتي اوميديم خونه بعد از پروسه شير كه تعريف كردم براتون رفت تو اتاق خودش ( در اصل اتاق مشترك من وخودش ) وچون ظهرش خونه نبوديم رختخوابش هم پهن بود ، سرش رو كرد زيرپتو وبعد از چند دقيقه خواب رفت ما (من وباباش ) كه از تعجب داشتيم يه نيم جين شاخ درمياورديم.خلاصه رفتيم از اتاقش بازديد كرديم وديديم زير پتو غزل جز خودش يه دوتاعروسك –شيشه شير وچرخش كه عكسشم براي معرفي هرچه بيشتر گذاشتم آخه اسمش نميدونم دقيق چيه ؟؟؟؟؟؟/ ولي براي اولين بار بعد از اينكه خواب رفت گذاشتمش رو تخت خودش تا ديگه عادت كنه! ولي نيمه هاي شب از ترسي كه از رو تختش بيوفته پايين اوردمش پايين ولي بعدش گفتم كاش همونجا بود آخه به قول يكي از همكارام(نسيم ) يه بار بايد اراده كنيم تا يه كار حتي سخت ترين كار هم صورت بگيره .
تازه غزل گاهي يه نايلون برميداره و بعدش هرچي گيرش مياد ميريزه تو اون. اين هم يه نطق جمعه شب غزل:مامان فردا مهد كودك بسته كردن من هم گفتم نه مامان امشب بسته است ولي فردا بازه دوباره نه مامان خانم علومي به من زنگ زده وگفته كه فردا مهد كودك بسته كردن!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 13:21 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام وروز همگي تون به خير بهمن به ياد پايان مرخصي اي شش ماهه زايمان ميوفتمم كه غزل شش ماهه روبا 4 تا دندون جاگذاشتم ورفتم سر كار ، واي كه چقدر مادرهاي شاغل ومخصوصا كارمند در حق نوزاد هاشون جفا ميكنن!البته اين شايد نظر همه نباشه .اونوقت ما تقريبا در حال جابه جايي ورفتن به خونه خودمون بوديم وتقارن ازراه رسيدن عيد ورفتن به خونه جديد و سر كار رفتن بعد شش ماه برام تنوع وزيبايي داشت هرچند تنها گذاشتن غزل ودل كندن از اون برام اصلا لذت بخش نبود حتي شب قبلش كهكمي هم سرماخورده بودم كلي براي اين قضيه گريه كردم و غصه دار بودم .البته ناگفته نمونه همونطور كه گفتم برام هم سخت بود شش ماه سر كارنرفتن وبا محيط خونه ومسئوليت مادر شدن دستو پنجه نرم كردن. يه خانومه مسني بود كه تا يه ماه دوماه اول كه ما هنوز اون خونه قبلي بوديم ميومد غزل رو نگهميداشت البته يه كم متوقع بود ولي دلسوزبود تو كاراي غزل حتي تو كاراي خونه هم كمك ميكرد بهم. گاهي ظهر كه ميومدم خونه ميديدم غزل رو كه خواب كرده بعدش هم رفته تمام لباسهايي كه قرار بوده بندازمشون تو ماشين لباس شويي رو با دست شسته . ماه بعدش ماه اسفند بود كه ديگه مجبور بودم به خاطر نفل مكان كردن از اون خونه بريم واز اونجايي كه اون خانمه همون نزديكي ها زندگي ميكرد ديگه مجبور شدم بهش بگم كه نياد هرچند تو دلم اينو نميخواست .از پنج اسفند رفتيم خونه خودمون واعظم خانم كه از قبل قرار بود بياد غزل رو نگه داره اومد تو اون خونه .آخه قبلا پرستار پسر برادرم بود وازتبحرش در بچه داري اطمينان داشتيم .غزل ديگه مينشست البته به سختي وبا كمك دست وهزار تا پشتي وبالش .ديكه كم كم داشتم ياد ميگرفتم كه خودم حمومش كنم آخه هم اون بچه بزرگتر شده بود هم از خونه مادرم دور شده بودم ودور شدن ازحوالي خونه پدرو مادرم هم برام بسيار سخت ودلتنگ كننده بود .خلاصه روزها اعظم خانم كه همه بهش ميگفتن بي بي اعظم زني بود ميانسال وسيده .صبحها از غزل فرار ميكردم مبادابا ورود بي بي اعظم وخروج من وباباش از خونه بيدار بشه وبهانه منو بگيره اگه به گريه ميافتاد روز من رو خراب ميكرد.صبحها گاهي به دليل دوري راه پرستار غزل ميبايست پاي هم صبر ميكرديم وگاهي ظهرها هم هم همينطور. ولي پاس شير چيز خوبي بود هم كمك به مادر هم به نوزاد.ظهرها وقتي ميومديم خونه ميومد چهار دست وپا تادم در اتاق واين كار خيلي بيشتر منو به اون وابسته ميكرد. تو ارديبهشت ،خرداد سال بعدش هم كه تقريبا غزل ده يازده ماهه بود يه اسهال استفراق شديدي گرفت كه تقريبا يك ماهي آويزون اين كار بوديم وپنج تا دكتر رو هم امتحان كرديم.تا ديگه اين ويروس لعنتي رو دختركم از بدنش بيرون كرد . ازتقريبا يازده ماهگي هم بود كه با ترس ولرزونگراني از مهد كودك يه مهد پيدا كردم البته با راهنمايي وهمفكري عمه غزل ، به نام بهاران . و .......تا حالا كه چند پست ازغزلي ام گذاشتم.ولي غرض از پرحرفي همين ماه بهمن بود! غزل : من میخوام خدا رو ببینم مامان :خدا تورو دوست داره غزل : خدا کجاست ؟ مامان :پیش تو غزل : پس کو ُ کجاست ؟ غزل : تو هم خدا رو دوست داری ؟ مامان:بله مامان غزل :بابا هم خدا رو دوست داره ؟ وهزاران سوال در همین بابت......
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:36 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
این عینکه که از تو سک سک در اومده وژستی که عینکی ها میگیرن !
عرض کردم خدمتتون که .......
این هم عکس های مذهبی غزله!
توجه کنید زیارت عاشورا اونهم کنار سجاده
این تیپت منو کشته مامان!!!!!!!
ببینید آدمهای متفکر خیلی تو فکرشون غرق میشن !احتمالا دارن فکر میکنن دیگه چی شیطونی میشه انجام داد!
این میرسونه که دخترم خیلی بزرگ شده یه خانوم با شخصییت که ادای نشستن دایی شو داره در میاره !!!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:6 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
این یه ژسته!
واین یه ژسته دیگه !
این هم زمانی که غزل برای اولین بار به همراه خاله مهدش اومد اداره مامان .آخه اونروز بین تعطیلی بود واز قضا بقیه بچه های مهد نرفته بودن ومهد به خاط گل روی غزل خانوم باز مونده بود تا نیمه های روز وبعدش برای تعطیلی مهد غزل اومد اداره مامان تا بعدش بابایی بیاددنبالش.
به نظر شما این موها جاشون رو سر دخترم خالی یا نه ؟
اگه گاهی آدم بخواد تلوزیون تماشا کنه عرض کردم گاهی !چون دختر من وقتشو صرفه اینجور کارا که نیمیکنه که !
قول میدین بهش نخندین ؟ آخه موهاش چند روز قبل از آرایشگاه رفتن این هم لباسه نو البته با برچسبش خوب ....... ...... ..... ...... نکنه دارید دنبال عکس غزل با موهای کوتاه ومدل قارچی میگردید اگه خدا بخواد
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:14 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به غنچه های وبلاگی :
یه خاطره جالب دارم از دیروز در مورد غزل بگم غزل پس از سرما خوردگی تا حالا اصلا اشتهایی نداره تااینکه یکی دوروز پیش تر یه کباب چوبی ساده وبدون ادویه براش درست کردم البته برای نهار فرداش.که شب از بس که گرسنه بود وخسته واون هم خسته از آرایشگاه رفتن وحموم کردن تمام کباب چوبیهاش روخورد واما از دیشب که دوباره سرناسازگاری برداشته بود ونمیخواست شام یا به عبارتی عصرونه بخوره .از صبحش هم آب گرم خونه مون به علت پاره ای از مشکلات قطع بود وقرار بود ساعت ۵ یعد از ظهر وصل بشه وبه دنبال اون رادیاتورها نیز به کار بیوفته ولی تا ساعت هفت ونیم این امرمیسر نشد .درستزمانی که من بشقاب به دست از غزل میخواستم غذا بخوره واون نمیخواست .از بیرون از درب خونه خیلی صدای رفت واومد میومد وگاهی هم از واحدهای طبقه بالاتر. غزل یهو توجهش جلب شد که میگفت کی؟
ومن از موقعیت سوء استفاده کردم وگفتم آقا.............اومده پشت در ببینه کی غذاشو نمیخوره که دعواش کنه بنابراین زود اومد یه قاشق خورد گویا خیلی حرفم رو جدی گرفته بود الهی بمیرم رفت سمت رادیاتور وسرش رو گذاشت کنار اون وگفت آقا من خوبم ونی نی بده ......دعوا نکنی ......من غذام رو میخورم نی نی نمیخوره وامومد پیش من وچند تا قاشق دیگه خورد .باور کنید خیلی خنده ام گرفته بود یعنی به شدت ها! تفلک دخترم آقا رو تو شوفاژ پیدا کرده بود...........
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:52 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اولا پوزش به خاطراين تاخيرهاي اينجانب كه البته بی دلیل نبوده با وارد شدن به دي ماه غزل ما هم داره دو سال وپنج ماهه ميشه. با كلي شيطنت وشعرهاي جديد وكلمات كه ديگه نگو ونپرس. هر روز يه شعرتازه از مهد ياد گرفته البته به صورت بريده بريده .ولي وقتي باهاش هم خوني ميكني ميبيني همهش و بلدبوده درست عين خودم . ميرم مدرسه جيبام پره خندق (فندق ) وپسته .... پرسون پرسون اومدم دره خونه تون..... عمو زنجير باف ........ بز بز قندي....... عروسك خوشكل من....... پاييز اومد دوباره برف اومد ستاره ........ بارون مياد شر شر ...... قطار قطار را ميره.... البته در مورد قطار توضيح اينكه براي اولين بار بعداز رمضا ن وقتي رفتيم تهران با قطار برديمش وكلي آموزش شعر قطار قطار رو همونجا عملي ياد گرفت . خاله مهدش ميگه غزل از تموم بچه هاي ديگه به شعر خوندن علاقه داره ووقتي دارن براشون شعر ميخوانن فقط غزل داره گوش ميده وهمنوايي ميكنه. ولي از پرخاشگرايي گاهي وقتاش هم براي من تعريف ميكنه خاله مهدكودك.ميگه غزل گاهي براي بچه ها خيلي خط نشون ميكشه ولي وقتي من باهاش تند برخورد ميكنم يا روم رو ازش بر ميگردونم بهم ميگه : خوبي باشم ؟ .......يعني دختر خوبي باشم؟ دوستم داري ؟......... من خوبی ام .....ني ني بده ........اين هم كه ديگه بدون شرحه چون اوصولا غزل تموم كاراي بدش رو مياندازه گردن ني ني يعني عروسكاش يا گردن يه ني ني تخيلي ديگه. مثلا وقتي جيش ميكنه رو فرش يا يه وسيله اي رو خراب ميكنه ياچيزي روي زمين ميريزه ميگه ني ني بده وني ني ريخته يا ..... واز بس همش ازمن يپرسه منو دوستداري اعصابم رو خورد ميكنه از اين رو حالا ديگه خودش هم ياد گرفته و هراز گاهي وقتي خوشش نمياد من وباباش با هم حرف بزنيم واونو بيشتر به حساب بياريم وبهش توجه كنيم ميگه : اه......دوبه (يعني دوباره ) گفتي .......اعصابم خورده یعنی که ما با او هم حرف بزنیم ! حتي گاهي ميگم چرا فلان كاري رو كردي ، كار بدي كردي ميگه دوستم داري ميگم آره ولي بدي نكن ميگه : نه دوستم نداري ......بلافاصله ميگم دوستت دارم ولي ميگه نه دوستم نداري واين پروسه چند بار تكرار ميشه البته اين قضه دوست داشتن در مورد باباش هم هست يعني مرتب ازش ميپرسه من رو دوست داري .گاهي هم از شخصيتهاي غايب ميپرسه دوستش دارن يا نه مثلا ميپرسه :بابا منو دوست داره ، دايي منو دوست داره و....... .تو برنامه هاي تلوزيون فقط تيتر آغازي وپاياني برنامه كودك (كه شبيه به هم هست ) رو دوست داره ميره جلو تلوزيون يعني نزديك ترين جا به صفحه مانيتور. البته گاهي بهم ميگه ميخواد بره تو برنامه عمو پورنگ وحتي ميگه عمو پورنگ منو دوست داره..... خلاصه كه اينه عادتهاي هر روزيش شده هرچند بچه ها داراي دگرگوني هاي زيادي هستن كه شايد يه موردرو چند روز به شدت دنبال ميكنن يا يه كاري رو هررروزه انجام ميدن ولي كم كم شدتش كم ميشه وتا اينكه كمرنگ ميشه . مثلا همين قهر كردن كه جديدا ياد گرفته وبا كوچكترين حرفي ميره خودش رو روي مبل پرتاب ميكنه وميگه ببخشيدا :بي ادب ، بي تربيت ، و...تا اينكه بري واز دلش در بياري! صبح ها خيلي دلم براش ميسوزه آخه از خواب نازش بايد پاشه وراهي مهد بشه هرجند اكثر اوقات حس ميكنم خوابه كاملا و تو خواب بهش لباس ميپوشونم ولي گاهي هم متوجه ميشم كه دل بيداره واونوقته كه ميگه نميخوام برم مهد ومن وباباش بايد كلي بهش بگيم زود مياييم دنبالت خيلي زود.... ديشب دخترم خيلي خوب شدهبود يعني خانم به تمام معنا ، شامش رو خورد به مامان كمك كرد كه اسباب بازيهاش رو رو زمين جمع كنه، تو حموم اصلا ازشستن موهاش شكايت نكرد و وقتي هم از حموم بيرون اومد كلاهش رو درنياورد وگذاشت مامان موهاش رو سشوار كنه وبراي خوابيدن بدون اين كه نق بزنه مامان بياد پيشش بخوابه تا خوا بره ، تفلك من سرش رو گذاشت رو بالش وبعد از خوردن يه شيشه شير به خواب رفت بله اين بود رزومه خوب يه شب دختر عزيز ما. يعد ازيه مدت اين دكتر واون دكتر كردن ودارو خوردن سرفه كردنش هم خدا را شكر كه خيلي بهتر شدالبته هنوز تقريبا اول فصل سرده و غزل هم بچه مهد كودكي.اون هم توكل با خدا كه ان شا... هيچ كدوم از بچه ها دچارسرماخوردگي نشن
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:28 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
غزل درحرم امام رضا جای شما خالی
غزل در مشهد در پارک بادی پروما
اینم ماشین سواری تو الماس شرق
اینم یه مدت پیش وقتی که غزل رو برده بودیم نمایشگاه کودک
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:25 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به دوستان دیگه فصل سرد شروع شده وبا اومدنش همه رو نگران .مخصوصا نگرانی برای بچه ها وهمینطور به دلیل شیوع آنفولانزاهای جدید.ودوباره مخصوصا برای بچه های مهدکودکی مثل غزل من.پس واکسيناسون يادت نره هرچند الان شنيدم خيلي كمياب شده كه اميدوارم موقت باشه . غزل از اوايل ماه مهر ديگه شير (ايشي ) نخورد البته ازش گرفتم .اوايل بيشتر بهانه گيري ميكرد مخصوصا شبها وظهرها وموقع خواب.گاهي خيلي دلم به رحم ميومد حتي گريه ام ميگرفت ولي حالا ديگه هم خودش هم من به قضيه عادت كرديم . حالارفتيم سراغ ازپوشك گرفتن ! از شنبه تا حالا تو مهد پوشكش نميكنن .وتوخونه هم يه چند روزي خودم مريض بودم بنابراين بيشتر پوشكش كردم .گاهي جيشش از دستش درميرفت وگاهي نه ولي حالا ديگه خدا را شكر مرتب ميگه دستشويي البته اغلب بهش يادآوري ميكنم .وببخشيدا به بهانه خودم او رو ميبرم دستشويي فقط شب به شب پوشك ميشه اونم دليلش اينه كه غزلم تو شب شير ميخوره گاهي 2 تاشيشه شير وگاهي كمتر .واين شنيدم كه روي فساد دندونهاي بچه ها اثر ميگذاره اما چه كنم شيشه خوردن رو دوست داره . ديروز غزل براي اولين بار خودش جورابش رو پوشيد كفشاش رو هم كه خيلي وقته كه ميپوشه ( البته كفشايي كه راحت بشه پوشيد ). ديشب هم بهم ميگفت بهمبگو عزيز من –خوشكل من .خانوم من و..... بعد هم باباش گفت دوستت دارم مدام بهش ميگفت دوستم داري ؟؟بمن ميگفت عزيز مني يعني خودش عزيز منه. ضمنا غزل خانوم امروز مسافرن .سفر به مشهد وچون يه هفته به مهد نميره گمون كنم كه دارن تو دلش قند آب ميكنن.ايشا.. فعلا خدانگهدار همه تون بعد برميگردم و آپ ميكنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:48 توسط مامان
|
|
|||||
|
|||||